إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٤٢٤ - معجزات و كرامات آن سرور بعد از وفات
وارد شدم براى بر آوردن حاجتى، نفس مرا به سوى او خواند او گفت من در حال حيضم گوش ندادم و با او نزديك شدم سپس او بهمين فرزند حامله شد كه على را دشمن دارد و او فرزند زنا و حيض است.
و نيز روايت شده كه در شهر موصل پيرمردى كه نامش احمد بن حمدون عدوى است بود او را عناد و بغض سخت نسبت به على بن ابى طالب بود يكى از بزرگان موصل اراده حج داشت پيش او براى خداحافظى آمد و گفت عازم سفر حج هستم اگر ترا در آنجا حاجتى است بگو تا برايت انجام دهم.
پيرمرد گفت مرا بتو حاجتى بزرگ و مهم است ولى براى تو آسان است گفت امر فرما تا اجرا كنم گفت هر گاه وارد مدينه شدى و پيامبر را زيارت كردى از طرف من باو بگو: چه چيز از على بن ابى طالب ترا بشگفت آورد بطورى كه دخترت را باو دادى؟ بزرگى شكمش يا باريكى ساق پاهايش يا سر اصلعش؟ او را سوگند داد و وادار كرد كه اين كلام را بپيامبر برساند چون آن مرد وارد مدينه شد كارش تمام شد اما اين سفارش را فراموش كرد.
سپس امير المؤمنين را در خواب ديد كه آن حضرت ميفرمايد چرا سفارش فلانى را نرساندى از خواب بيدار شد همان ساعت بطرف قبر شريف رفت و رسول خدا را مخاطب قرار داد بآنچه آن مرد سفارش كرده بود، بعد خوابيد امير المؤمنين ٧ را در خواب ديد كه امير المؤمنين دست او را گرفت و راه افتادند بطرف منزل آن شخص در را گشود كاردى گرفت و او را كشت بعد كارد را با ملافه پاك نمود بعد آمد بطرف سقف در خانه سقف را بلند كرد كارد را زير سقف نهاد و