إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٣٨ - داستان اشجع و خالد بن وليد
در گردن او انداخت او دست بسوى شمشير كشيد بامير المؤمنين گفته شد خود را بعمّار برسان كه دست آن مرد را جدا ميكند امير المؤمنين گروهى را بسوى او فرستاد و فرمودند ازو نترسيد او را بسوى من بياوريد.
بآن مرد سى مرد از نيكان قومش بودند و بوى گفتند واى بر تو اين علىّ بن ابى طالب است بخدا تو و يارانت را ميكشد تمام مردم از ترس امير المؤمنين خاموش گشتند اشجع با صورت بروى زمين كشيده شد تا او را خدمت امير المؤمنين آوردند حضرت فرمود:
واگذاريد او را شتاب مكنيد زيرا كه شتاب و كم خردى از برهان و حجتهاى خدا نيست.
حضرت فرمود واى بر تو چطور مال اهل بيت را حلال دانستى دليل تو بر تصرف مال مردم چيست؟ او در جواب امير المؤمنين گفت تو چرا كشتن اين مردم را حلال كردى در هر حق و باطل همانا رضايت صاحب من دوستتر است بسوى من از اينكه ترا پيروى و موافقت كنم سپس حضرت فرمود: واى بر تو من گناهى در خود نمىبينم مگر كشتن برادر ترا در روز هوازن و مانند اين كار نيست كه تو خونخواهى كنى زشت گرداند ترا خدا و سبك نمايد.
اشجع بحضرت گفت بلكه ترا خدا زشت كند و عمرت را قطع نمايد زيرا حسادت تو بخلفاء هميشه هست تا زمانى كه ترا به نابودى افكند خشم و سركشى تو بر ايشانست و خدا ترا بمرادت نرساند.
فضل بن عباس از گفتار او بخشم آمد بعد شمشير كشيد گردن او را زد و سرش را با دست راست از بدن جدا كرد ياران او بر فضل