إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٣٦ - داستان اشجع و خالد بن وليد
شروع كرد تكه تكه آهن را بكشيدن و در دستش نرم كردن سپس مانند شمع ملايم ميشد بعد تكهى اول را بسر خالد زد بعد تكهى دوم را خالد گفت آه اى امير المؤمنين حضرت باو فرمود با اكراه ترا آزاد كردم و اگر رها نمىكردم ترا تكهى سوم از پائين تو بيرون مىآمد پى در پى تكههاى آهن را جدا كرد تا همه را از گردنش برطرف نمود و مردم شروع به تكبير گفتن و لا اله الا اللَّه خواندن كردند و همه بشگفت اندر شدند از آن نيروئى كه خداى سبحان بامير المؤمنين عطا فرموده. همه برگشتند در صورتى كه از على سپاسگزارى ميكردند براى اين كار.
[داستان اشجع و خالد بن وليد]
جابر جعفى گفت ابو بكر مردى از قبيلهى ثقيف كه نامش اشجع بن مزاحم ثقفى بود بر موقوفات و املاك و فدك و دهات مدينه گماشت او مردى شجاع و قوى پنجه بود على ٧ برادر او را در غزوهى هوازن و ثقيف كشته بود چون آن مرد از مدينه بيرونشد اول ملكى را كه تصرف كرد ملكى از املاك اهل بيت پيامبر بود كه معروف به بانقيا بود آن ملك را با چند قطعهى از املاك على ٧ تصرف كرد و كسى بر آنها گماشت و بر مردم آنجا تكبر كرد او مردى زنديق و منافق بود.
اهل آن ده بسوى على رسولى فرستادند كه آن حضرت را از غلبهى آن مرد آگاه كند سپس على مركب سواريش را كه نامش سابح بود طلب كرد آن مركب ارمغان سيف بن ذى يزن بود آن حضرت عمامهى سياهى بر سر نهاد دو شمشير بر كمر بست و پسرش حسين ٧، عمار ياسر، فضل بن عباس، عبد اللَّه بن جعفر، عبد اللَّه عباس را همراه برد