إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣١١ - قصه خالد بن وليد با راهب دير و اعتراف به امامت على
دارم و شايد هم من رها شوم و سببى هم براى آنان ساخته شود و سپس من با تو نزديك باشم.
راه افتاد و از نظرم چند شب ناپديد شد بعد شبى ديدم آمد و مرا صدا زدم ناگاه ديدم خود اوست با اهل و عيال و گوسفندانش پس در نزديكى من خيمهاى براى او سر و پا شد هميشه من شبها پيش او ميرفتم و مىنشستيم و صحبت ميكرديم او براى من برادرى مهربان بود شبى بمن گفت اى برادر من در تورات و انجيل چيزهائى خواندم كه معرفى پيامبر امين محمّد را ميكند منهم گفتم كه آنها را خواندهام و ايمان به پيامبرى او آوردهام او را از انجيل آگاه كردم و باو خبر دادم نشانههاى محمّد را در انجيل، ما و او بمحمد ايمان آورديم و محمّد را دوست داشتيم بطورى كه آرزوى ديدارش را داشتيم.
گفت زمانى را با يك ديگر سپرى كرديم و او از بهترين كسانى بود كه من در زندگى ديده بودم من كاملا بدو انس گرفته بودم و از خوبىهاى او اين بود كه خودش گوسفندانش را ميچراند سپس در بيابانى بىآب و علف فرود آمد ناگاه اطرافش سبز و خرّم از علف شد هر گاه باران مىباريد گوسفندانش را دور خود و خيمهاش جمع ميكرد مانند لباسهايش بر اثر باران از آن باران باو و خيمهاش چيزى نميرسيد و هر گاه تابستان ميشد هر كجا ميرفت ابرى بر فراز سرش بود او بيشتر اوقات را روزهدار بود و نماز ميخواند.
هنگام مردنش رسيد بدو گفتم سبب مرضت چيست كه من نميدانم؟ گفت من يكى از گناهانم را كه در ايام جوانى انجام داده بودم بخاطر آوردم و غش كردم بهوش آمدم گناه ديگرم را خاطر نشان ساختم