إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٥٩ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
صدا زد كيست كه قرآن را برايشان عرضه كند يكنفر از آن مردم آمادگى خود را اعلام نكرد مگر همان جوان كه باز گفت من اين كار را انجام ميدهم.
امير المؤمنين فرمود: اگر تو اين كار را انجام دهى كشته خواهى شد جوان عرضكرد اى امير المؤمنين چيزى براى من از اينكه در راه اجراء منويات شما كشته شوم بهتر نيست امير المؤمنين قرآن را باو داد جوان با قرآن رو بسوى سپاه آورد.
حضرت امير المؤمنين نگاهى بآن جوان كرد و سپس فرمود:
كه دل اين جوان پر از نور خدا و ايمانست و او كشته مىشود بدين جهت او را خيلى دوست دارم و پس از مرگ او اين گروه رستگار نميشوند سپس جوان با قرآن رفت تا اينكه در برابر سپاه عايشه و طلحه و زبير ايستاد كه اينان در طرف راست و چپ كجاوهى عايشه بودند.
جوان با صداى بلند فرياد كشيد اى گروه مردمان اينك اين كتاب خدا و امير المؤمنين على بن ابى طالب است كه شما را بسوى كتاب خدا و حكم كردن بآنچه كه خدا فرو فرستاده دعوت ميكند سپس بسوى فرمان خدا و عمل كردن بكتاب خدا برگرديد گفت عايشه و طلحه و زبير گفتار جوان را مىشنيدند ولى از پاسخ خوددارى كردند.
چون سپاهيان جوان را ديدند كه جسورانه انجام وظيفه ميكند بسوى وى حملهور شدند در حالى كه قرآن در دست راستش بود آن دست را جدا كردند قرآن را بدست چپ گرفت و با صداى بلند مانند فرياد اولش فرياد كشيد دوباره بر وى حمله كردند و دست راست او را از بدن جدا كردند باز هم بهر طورى كه بود قرآن را نگهداشت ولى خون از