إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٤٣ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
مگر پيامبر فرمان نداد كه سه نفر از مردم با هم سخن نگويند و گرد هم نيايند بخدا سوگند يا مرا از راز خود آگاه كنيد يا جريان را به پيامبر گذارش ميدهم.
ابو بكر گفت اى سالم بر تو باد پيمان و ميثاق خدا كه اگر ترا از راز درونى آگاه كرديم بكسى چيزى نگوئى اگر دلت خواست در حزب ما داخل ميشوى و گر نه راز ما را پوشيده ميدارى سالم گفت اين عهد و پيمان از من بر شما باد چون سالم كينهاى على ٧ در دلش بود و سخت بر آن حضرت خشمگين بود آنانهم سالم را بدين صفت مىشناختند گفتند گردهمآئى ما براى سركشى و مخالفت پيامبر است در آنچه كه بر ما واجب كرده در بارهى على كه بعد از او اطاعت نكنيم.
سالم بآنان گفت بر شما باد عهد و پيمان خدا شما درين باره نجوى ميكرديد و فرو رفتهايد گفتند آرى بر ما است عهد و ميثاق خدا كه در همين جهت سر بگوشى داشتيم نه در چيز ديگر سپس سالم گفت بخدا سوگند من اول كسى هستم كه درين موضوع با شما هم پيمان گردم و درين باره با شما مخالفت نخواهم كرد بخدا سوگند كه خورشيد بر دودمانى نتابيده كه من از بنى هاشم دشمنتر داشته باشم و در ميان بنى هاشم دشمنتر از على بن ابى طالب كسى ندارم درين باره هر تصميمى داريد بگيريد كه من با شما همراهم.
در همان ساعت با يك ديگر پيمان مخالفت را بستند بعد پراكنده شدند چون رسول خدا ارادهى حركت فرمود بخدمتش آمدند حضرت فرمود امروز در چه چيز نجوى و سر بگوشى ميكرديد با اينكه من شما را ازين كار مانع شدم عرضكردند چون ما با يك ديگر را جز همين ساعت ملاقات نميكرديم با هم صحبت كرديم نبى اكرم نگاهى طولانى بسوى