إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٤١ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
رسول خدا باقى آن روز و شب را راه رفت تا بآن عقبهاى كه آن گروه جلو رفته بودند نزديك شد پس آن گروه در پيچ گردنه پنهانشدند و با خودشان دبههائى برده بودند و در آن ريگ ريخته بودند.
حذيفه گفت رسول خدا مرا و عمار ياسر را خواست دستور داد من و او جلو شترش را بگيريم و بكشيم تا اينكه بالاى كوه رسيديم ناگاه آن گروه از پشت سر ما هجوم آوردند و آن دبهها كه همراه داشتند در ميان دست و پاى شتر پيامبر افكندند و شتر بترسيد نزديك بود كه فرار كند پيامبر بر او صيحهاى كشيد كه آرام باش كه باكى بر تو نيست حيوان را خدا به سخن آورد و گفت اى رسول خدا دستم را از جايش بر ندارم و ثابت نگهدارم تا زمانى كه تو بر فراز پشتم قرار دارى آن گروه بطرف شتر آمدند تا او را پرت كنند.
من و عمّار جلو رفتيم آنان را با شمشيرهايشان بزنيم آن شب تاريك بود آنان از ما جدا شدند و از آنچه گمان داشتند نااميد شدند و پشت بما كردند من عرضكردم اى رسول خدا اين گروه كيستند و چه خيالى داشتند فرمود اى حذيفه اينان منافقند در دنيا و آخرت عرضكردم اى رسول خدا آيا گروهى از جمعيت را نمىفرستى كه سرهايشان را بياورند.
فرمود: خدا بمن فرمانداده كه از ايشان دورى كنم خوش ندارم كه مردم بگويند همانا پيامبر جمعى از قوم خودش و يارانش را بسوى دينش دعوت كرد آنان پذيرفتند با آنان جنگيد و تا بر دشمنش پيروز شد آنها را كشت اى حذيفه واگذار ايشان را كه همانا خدا برايشان در كمين است اندكى اينان را مهلت دهد بعد بناچار عذابى سخت كند.
عرضكردم اين گروه منافقان كيانند؟ از مهاجرانند يا از انصارند؟
يكى يكى نامشان را برد تا تمام شدند و در ميان آن گروه كسانى بودند كه