إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٣٨ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
عايشه تعهد سپرد كه راز را افشا نكند خداوند پيامبرش را آگاه كرد بر آنچه در نهاد عايشه بود از آن راز كه با حفصه دختر عمر و عمر و ابى بكر در ميان گذاشت طولى نكشيد كه حفصه را خبر داد هر يك ازين دو خانم پدران خود را آگاه كردند آن دو گرد هم آمدند بسوى گروهى از منافقان و آزادشدگان دست رسول خدا فرستادند همه را ازين راز آگاه كردند گروهى بگروه ديگرى روبرو شدند و گفتند همانا محمّد خيال دارد خلافت را در ميان خاندان خود قرار دهد مانند روش پادشاهى كسرى قيصر تا پايان روزگار.
نه بخدا درين زندگى دگر براى شما بهرهاى نيست اگر اين كار بمرحلهى اجرا برسد و خلافت بعلى بن ابى طالب واگذار شود همانا محمّد به ظاهر شما با شما معامله كرد ولى على با شما آن طور كه خودش بخواهد با شما معامله ميكند؟ خوب فكر كنيد درين داستان راى خويش را درين باره پيش نظر آوريد.
سخن در ميانشان رد و بدل شد بسوى عمر بن خطاب رفتند افكار خويش را بگردش آوردند همه با يك ديگر متفق شدند، و سخن بدينجا رسيد كه در گردنهى هرشى شتر پيامبر را رم بدهند تا از شتر بيفتد و جان بسپارد همين كار را در جنگ تبوك انجام دادند ولى خداوند شرّ آنان را از پيامبرش برگرداند در كار رسول خدا اجتماع كردند از كشتن و مسموم نمودن، و فريب دادن.
همانا دشمنان رسول خدا از طلقا و منافقين قريش و منافقين انصار بودند اجتماع كردند و كسانى بودند از عرب در مدينه و اطراف