إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٣٧ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
عايشه عرضكرد اى رسول خدا چرا از من دورى ميكنى؟ فرمودند بدستورى كه شايد دورى من شايسته باشد براى من و كسى كه خدا او را خوشبخت قرار داده بواسطه پذيرفتن ايمان، من دستور دارم كه تمام مردم را بسوى او دعوت كنم هنگامى كه اين دستور را در ميان مردم اجرا كنم بزودى تو خواهى دانست كه چيست.
عايشه عرضكرد هم اكنون مرا آگاه فرما در انجام وظيفه من بر ديگران مقدم باشم و آنچه را كه صلاح من است بگيرم پيامبر فرمود بتو خبر ميدهم اما بكسى نگوئى مگر آنگاه كه من فرمان خدا را در ميان مردم اجرا كنم زيرا كه اگر تو اين راز را نگهدارى خداوند ترا در دنيا و آخرت نگاه ميدارد و براى تو برترى هست در پيشى گرفتن و شتاب كردن بسوى ايمان بخدا و رسولش.
و اگر ضايع و تباه كنى و مراعات نكنى آنچه را كه بتو گفته شد بپروردگارت كافرشدهاى و پاداش تو ضايع مىشود و ذمهى خدا و رسولش دورى و نيز تو از زيانكاران باشى و اين كار زيان بخدا و رسولش وارد نميكند پس خوب است تو پيمان به بندى كه سر اين دستور را نگهدارى و رعايت كنى و نيز تعهد ايمان بخدا به بندى.
سپس پيامبر بهمسرش عايشه فرمود: خداى تعالى بمن خبر داده كه عمرم بپايان رسيده و فرمانداده كه على را بجاى خود نصب كنم، او را پيشواى مردم قرار دهم، او را جانشين خود قرار دهم آنچنان كه پيامبران پيش از من اين كار را بدستور خدا كردهاند من هم اكنون بسوى فرمان خدا ميروم و امر او را اجرا مىكنم اين فرمان را در كانون دلت نگهدار تا آنگاه كه خدا بمن دستور اجرايش را دهد.