إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٢٨ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
و خنديد بعد فرمود: اى ابا الحسن سرم را از دامن كى گرفتى؟ على عرضكرد از دامن دحيهى كلبى سپس رسول خدا فرمود: او جبرئيل است هنگامى كه وارد شدى باو چه گفتى؟ او در پاسخ تو چه گفت؟
عرضكرد وارد شدم و بر او سلام كردم سپس او بمن گفت و عليك السلام يا امير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته.
رسول خدا فرمود: اى على سلام ميكند بر تو فرشتگان خدا و آسمانها بامارت مؤمنان پيش از آنكه اهل و ساكنان زمين سلام كنند اى على همانا جبرئيل اين كار را بفرمان خدا انجام داد و از طرف پروردگارم خداى عز و جل بسوى من وحى فرستاده شد پيش از آنكه تو بر من وارد شوى كه اين لقب را من بر مردم واجب كنم و من خود انجام دهندهى اين كارم ان شاء اللَّه تعالى.
چون فرداى آن روز شد رسول خدا مرا بسوى دحيه كلبى در طرفى از فدك براى حاجت و نيازى فرستاد مدتى در آنجا درنگ نمودم بعد كه برگشتم مردم را ديدم با يك ديگر ميگويند كه همانا رسول خدا فرمانداده كه على را بلقب امير المؤمنين سلام كنند و همانا اين لقب را جبرئيل از طرف خداى عز و جل آورده سپس گفتم راست فرموده است رسول خدا من شنيدم كه جبرئيل سلام كرد بر على بامارت مؤمنان من داستانى را كه ديده و شنيده بودم براى مردم نقل كردم.
عمر بن خطاب از من شنيد كه بمردم در مسجد ميگفتم بمن گفت تو ديدى جبرئيل را شنيدى؟ بپرهيز كه اين سخن سخنى بزرگ است عقل و خرد تو فاسد شده گفتم آرى اين را شنيدم و ديدم خدا