إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٦ - زهد و پارسائى و شجاعت و عبادت و ساير مفاخر و مكارم
تا سحر بيدار بر روى خار تيز بسر برم و مرا به غل و زنجير بكشند دوستر است در پيش من از اينكه خدا و رسول را روز رستاخيز به بينم در صورتى كه بر گروهى از بندگان ستم كرده و چيزى را از مال دنيا غصب كرده باشم چطور مىشود بر كسى ستم كنم براى نفسى كه با شتاب و سرعت بسوى نابودى ميگرايد و ساليان دراز در زير خاكها ميماند.
بخدا سوگند برادرم عقيل را ديدم كه در نهايت فقر و تنگدستى و پريشانى سه كيلو گندم از بيت المال و حق مردم از من خواست و نيز كودكان او را از پريشانى ديدم با موهاى غبار آلود و رنگهاى تيره كه گويا صورتشان را با نيل رنگ نمودهاند برادرم عقيل براى خواسته خويش تأكيد و اصرار ميكرد منهم گفتار او را گوش ميدادم او گمان ميكرد كه من دينم را باو فروخته و از روش دادگرى خويش دست برداشته و دنبال خواستهى او ميروم.
سپس آهنى را سرخ كرده نزديكش بردم تا عبرت بگيرد چنان از درد آن ناله و شيون كرد مانند ناله بيمار از درد بسيار، نزديك بود اندامش از حرارت آن بسوزد، بدو گفتم: اى عقيل مادران در سوكت نشينند از پارهى آهنى كه انسانى آن را براى بازى سرخ كرده مينالى؟ و من را بسوى آتشى كه قهر خدا آن را برافروخته ميكشانى؟ تو از اين رنج اندك مينالى ولى من از گرمى آتش دوزخ مينالم؟
شگفت آورتر از اين داستان اين است كه مردى[١] شب
[١] آن مرد اشعث بن قيس بوده كه مردى منافق و دو رو و از دشمنان آن حضرت بوده اين چند شعر را در اينجا مناسب ديدم:
\sُ از آن شد على جانشين پيمبر\z كه بد يار مظلوم و خصم ستمگر\z على بود با مفتخورها مخالف\z على بود با رنجبرها برادر\z به پيش على فقر و ثروت مساوى\z به پيش على خان و دهقان برابر\z على را نه تخت و نه تاج و نه كاخى\z على را نه مال و نه زيب و نه زيور\z بدوران فرمانروائيش روزى\z برسم تظلم عقيل آمد از در\z كه من بينوا و معيلم چه باشد\z اگر حق من را نمائى فزونتر\z بناگه على پارهى آهنى را\z بيفكند در شعلهى گرم آذر\z زمانى كه شد سرخ برداشت آن را\z بزد ناگهان پشت دست برادر\z كه اينست پاداش آن كس كه خواهد\z شود از حقوق ضعيفان توانگر\z\E