عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٨٣ - گور من را نشكاف
براى تو بودم؟ گفت: بهترين همسايه. گفت: به تو حاجتى دارم. كفن دزد گفت:
حاجتت را برآورده مىكنم. همسايه دو كفن نزد او گذاشت و گفت: دوست دارم بهترينش را بردارى و هنگامى كه من دفن شدم گورم را براى بردن كفنم نشكافى.
كفن دزد از برداشتن كفن خوددارى مىكرد ولى همسايه بر اصرارش مىافزود تا پذيرفت. همسايه از دنيا رفت. هنگامى كه دفن شد نباش گفت: اين ميت دفن شد، چه علم و بصيرتى براى اوست كه بفهمد من كفن او را مىدزدم يا نمىدزدم، هر آينه مىروم و قبرش را مىشكافم و كفنش را مىبرم!!
چون قبرش را شكافت شنيد ندا دهندهاى ندا مىدهد: اين كار زشت را انجام مده.
نباش خاك روى قبر ريخت و به خانه بازگشت و از گذشتهاش توبه حقيقى كرد، سپس به فرزندانش گفت: من چگونه پدرى براى شما بودم؟ گفتند: پدر خوبى بودى. گفت: مرا به شما حاجتى است. گفتند: هر حاجتى دارى بگو ان شاء الله به انجامش اقدام مىكنيم. گفت: هنگامى كه من از دنيا رفتم مرا به آتش بسوزانيد، چون خاكستر شدم در برابر تندبادى نصف خاكسترم را به سوى دريا و نصف ديگر را به جانب خشكى بر باد دهيد.
فرزندان به پدر تعهد دادند كه اين كار را انجام دهند. پس از مرگش و انجام وصيتش خداى توانا خاكسترش را جمع كرد و به او حيات بخشيد و گفت: چه چيز تو را واداشت كه چنان وصيتى به فرزندانت بنمايى؟ گفت: به عزتت سوگند بيم از تو. خداى بزرگ فرمود: من طلبكارانت را راضى مىكنم، و تو را از خوفم ايمنى مىبخشم، و گناهانت را مىآمرزم[١].
[١] - امالى صدوق: ٣٢٧، المجلس الثالث والخمسون، حديث ٣؛ بحار الانوار: ٦٧/ ٣٧٧، باب ٥٩، حديث ٢٢.