عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٣٢ - سه مسلمان تائب
از حركت جبهه حق از مدينه، از اينكه همراه رسول الهى و مسلمانان به جنگ با دشمنان خدا نرفتند پشيمان شدند.
وقتى رسول خدا از عرصه تبوك به مدينه باز گشتند، هر سه نفر خدمت آن حضرت رسيدند و زبان به عذرخواهى و اظهار ندامت گشودند، ولى پيامبر يك كلمه جواب آنان را نداد و به تمام مسلمانان هم فرمان داد تا كسى با آنان حرف نزند.
كار به جايى رسيد كه همسران و فرزندان آنان به پيشگاه رسول خدا شتافتند، و از حضرت اجازه خواستند كه از آنها فاصله گرفته و جدا شوند!
حضرت اجازه جدايى و مفارقت ندادند، ولى فرمودند به آنان نزديك نشويد و از سخن گفتن با آنها خوددارى كنيد.
شهر مدينه بر آنان تنگ شد، در محاصره سختى افتادند، تا جايى كه مجبور شدند از اين بلاى بزرگ، و مسأله كمرشكن از مدينه فاصله بگيرند و به كوههاى اطراف مدينه پناهنده شوند.
علاوه بر آن همه مشكلات، پيشامد ديگرى كه ضربه سنگينى به آنان زد اين بود كه كعب مىگويد: در بازار مدينه با غم و اندوه نشسته بودم، شنيدم فردى مسيحى مرا مىخواهد، وقتى مرا شناخت، نامهاى از سلطان غسان به من داد، سلطان نوشته بود: اگر پيامبر تو را از خود رانده به جانب ما حركت كن، آنچنان ناراحت شدم كه گفتم: خدايا، كار به جايى رسيده كه دشمنان اسلام در من به طمع افتادهاند!
در هر صورت اقوام آنان براى آنها غذا مىبردند ولى از سخن گفتن با آنها اكيدا خوددارى مىنمودند.
انتظار آنان از قبول توبه طولانى شد، از حريم رحمت حق آيهاى يا پيامى كه نشان دهنده قبولى توبه آنان باشد نرسيد، مطلبى به نظر يكى از آنان آمد كه به دو