عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٩٨ - توبهاى عجيب
آن روز پس از اتمام حجت بايد دچار خشم خدا شوم و در آتش جهنم براى ابد بسوزم. پس از انديشه و تأمل به سختى پشيمان شد و با دست خالى به خانه خود برگشت.
چون آفتاب صبح دميد، با همان قيافه ظاهر الصلاحى و چهره غلط انداز و لباس نيكان و صالحان به محضر پيامبر ٦ آمد و در حضور آن حضرت نشست، ناگهان مشاهده كرد صاحب خانه شب گذشته، يعنى آن زن جوان به محضر پيامبر شرفياب شد و عرضه داشت: زنى بدون شوهر هستم، ثروت زيادى در اختيار من است، قصد داشتم شوهر نكنم، شب گذشته به نظرم آمد دزدى به خانهام آمده، اگرچه چيزى نبرده ولى مرا در وحشت و ترس انداخته، جرأت اينكه به تنهايى در آن خانه زندگى كنم برايم نمانده، اگر صلاح مىدانيد شوهرى براى من انتخاب كنيد.
حضرت به آن دزد اشاره كردند، آنگاه به زن فرمودند كه اگر ميل دارى تو را هم اكنون به عقد او درآورم، عرضه داشت: از جانب من مانعى نيست. حضرت آن زن را براى آن شخص عقد بست، با هم به خانه رفتند، داستان خود را براى زن گفت كه آن دزد من بودم كه اگر دست به دزدى زده بودم و با تو چند لحظه بسر مىبردم، هم مرتكب گناه مالى شده بودم و هم آلوده به معصيت شهوانى و بدون شك بيش از يك شب به وصال تو نمىرسيدم آن هم از طريق حرام، ولى چون به ياد خدا و قيامت افتادم و نسبت به گناه صبر كردم و دست به جانب محرمات الهيه نبردم، خداوند چنين مقدر فرمود كه امشب از درب منزل وارد گردم و تا آخر عمر با تو زندگى خوشى داشته باشم[١].
[١] - اسرار معراج: ٢٨.