عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٧ - بازگشت فرزند هارون الرشيد به حق
تو داده نمىشد! اين است لباس و وضع و روش و منش او، با فقرا و تهيدستان مىنشيند، هارون گفت: حق دارد، زيرا ما تاكنون منصب و مقامى به او واگذار نكردهايم، چه خوبست حكومت شهرى را در اختيارش بگذاريم، امر كرد او را به حضور آوردند، وى را نصيحت كرد و گفت: مىخواهم تو را به حكومت شهرى منصوب نمايم، هر منطقهاى را علاقه دارى بگو.
گفت: اى پدر! مرا به حال خود بگذار، علاقهام به بندگى خدا بيش از حكومت است، تصور كن فرزندى چون مرا ندارى.
گفت: مگر نمىتوان در لباس حكومت به عبادت برخاست؟ حكومت منطقهاى را بپذير، وزيرى شايسته براى تو قرار مىدهم تا اكثر امور منطقه را به دست گيرد و تو هم به عبادت و طاعت مشغول باشى.
هارون از اين معنا غافل بود يا خود را به غفلت زده بود كه حكومت، حق امامان معصوم و اولياى الهى است. در حكومت ظالمان و ستمگران، و غاصبان و طاغيان، قبول امارت و حكومتى كه نتوان دستورات حق را پياده كرد و با حقوق آن، كه سراسر حرام است هيچ عبادتى به صورت صحيح ممكن نيست انجام گيرد، مورد رضايت خدا نيست و پذيرفتن امارت از جانب ستمگر، بدون وجه شرعى گناه بزرگى است.
قاسم گفت: من هيچ نوع برنامهاى را نمىپذيرم و زير بار قبول امارت و حكومت نمىروم.
هارون گفت: تو فرزند خليفه و حاكم و سلطان مملكتى پهناور و سرزمينى وسيع هستى، چه مناسبت دارد كه با مردمان بىسر و پا معاشرى و مرا در ميان بزرگان سرشكسته كردهاى؟ پاسخ داد: تو هم مرا در ميان پاكان و اولياى خدا از اينكه فرزند خود مىدانى سرشكسته كردهاى!
نصيحت هارون و حاضران مجلس در او اثر نكرد، از سخن گفتن ايستاد و در