عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٣١٦ - همسايه ابوبصير
گفت: فرمان دهم مستمرى برايت مقرر دارند كه تا پايان عمر به تو بپردازند؟
گفت: من بنده و روزىخور خدايم، چنين مىبينى كه خدا ياد تو هست و ياد من نيست!
|
گنج زرگر نبود گنج قناعت باقى است |
آن كه آن داد به شاهان به گدايان اين داد[١] |
|
همسايه ابوبصير
همسايه بايد از هر جهت همسايه خود را رعايت كند، همچون برادرى مهربان با همسايه معامله نمايد، به درد همسايه برسد، مشكلاتش را حل كند، در امور زندگى به او كمك دهد، در حوادث روزگار به يارى او برخيزد، ولى همسايه ابوبصير اين گونه نبود، در دولت ستمكار بنى عباس شغل پردرآمدى داشت، با تكيه بر آن دولت ثروت زيادى به چنگ آورده بود. ابوبصير مىگويد:
همسايهام چند كنيز آوازهخوان و گروهى مطرب داشت، به طور دايم مجلس لهو و لعب و مشروبخوارى او و دوستانش برپا بود. من كه تربيت شده فرهنگ اهل بيت : بودم از اين وضع نگرانى سختى داشتم، روحيهام آزرده بود، در رنج فراوانى بسر مىبردم، بارها با زبانى نرم با همسايه سخن گفتم، گوش نداد، به اصرار زيادى برخاستم توجه نكرد، ولى از امر به معروف و نهى از منكر غفلت نكردم تا روزى به من گفت: من مردى مبتلا به هوا و شيطانم، تو اگر وضع مرا براى امام بزرگوارت حضرت صادق ٧ تعريف كنى شايد با توجه حضرت صادق ٧ و دم عيسوى آن امام بزرگوار، از اين آلودگى فساد و از اين شر و بدبختى نجات پيدا كنم.
ابوبصير مىگويد: سخنش را پذيرفتم، حرفش را قبول كردم، پس از مدتى در
[١] - حافظ شيرازى، ديوان اشعار، شماره ١١٢.