عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٩٤ - موسى و قارون
و آلوده بودن زبان به فحش و ناسزا[١].
موسى و قارون
علامه مجلسى از على بن ابراهيم قمى روايت مىكند: چون قارون به انكار موسى و تكذيب نبوتش برخاست و از پرداخت زكات مال امتناع ورزيد و به موسى تهمت زد، موسى به حضرت حق شكايت كرد، حق تعالى فرمود:
آسمانها و زمين را فرمان دادم تو را اطاعت كنند، هر فرمانى مىخواهى به آنان بده.
موسى به سوى خانه قارون روان شد، در حالى كه قارون به كارمندانش امر كرده بود درهاى قصرش را به روى موسى ببندند. موسى هنگامى كه به قصر قارون رسيد و ديد درها را به رويش بستهاند، اشارهاى به درها كرد، پس همه درها باز شدند. چون قارون نگاهش به موسى افتاد، دانست كه موسى با عذاب آمده، عرضه داشت: اى موسى! از تو مىخواهم به حق خويشاوندى و قرابتى كه ميان من و توست به من رحم كنى. موسى گفت: اى فرزند لاوى! با من سخن مگوى كه سودى براى تو ندارد. پس به زمين خطاب كرد: قارون را بگير. پس قصر با آن چه در آن بود به زمين فرو رفت. قارون در آن حال گريست و باز به موسى به حق خويشاوندى و قرابت سوگند داد. ولى موسى پاسخ گفت: اى فرزند لاوى! با من سخن مگوى. قارون گرچه استغاثه كرد، ولى موسى كه از حركات ناهنجار او دلش سوخته بود به استغاثه او جواب نداد، موسى پس از هلاكت قارون به محل مناجات خود رفت... حق تعالى به او فرمود: اى موسى! قارون و قومش به تو استغاثه نمودند، ولى تو به فرياد آنان نرسيدى، به عزت و جلالم سوگند اگر به من رو آورده بود به فريادش مىرسيدم ولى چون تو را
[١] - معانى الاخبار: ٢٦٩.