عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٠ - داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال
نافع گفت: اى حبيب! من از حسين جدا شدم با وضعى كه وى نزد خواهرش مىبود و خواهرش در رنج و اضطراب بود، گمان مىكنم زن ها متوجه شده باشند، و در فغان و ناله با او در همراهىاند، آيا تو راهى دارى كه همين امشب يارانت را جمع آورى كنى و روبروى زنان حرم سخنانى به دلدارى آنان بگويى كه دل آنان آرام گيرد؟ زيرا من چنان از دختر على بىقرارى ديدم كه من نيز بىقرارم.
حبيب گفت: مطيعم هر چه خواهى.
پس حبيب از ميان چادر بيرون آمده و به يك ناحيه ايستاد كه هويدا باشد.
نافع پهلويش ايستاد. همراهان را صدا زد. آنان نيز از منزلهايشان سر بيرون آوردند. وقتى كه جمع شدند به بنى هاشم گفت: چشم شما بيدار مباد.
پس ياران را مخاطب كرده و گفت:
اى اصحاب حميت، شيران روز سختى! اين نافع است كه همين ساعت مرا با خبر از چنين و چنان كرده، خواهر و اهل حرم و باقى عيالات آقاى شما را به اين وضع ديده كه اشك مىريخته و گريه مىكردهاند، و گذاشته آمده، خبرم كنيد شما به چه خياليد؟
آنان شمشيرها را برهنه كرده، عمامهها را بر زمين زدند و گفتند: اى حبيب! آگاه باش هان به حق آن خدايى كه به واسطه اين مهبط، ما را اسير منت خود كرده، اگر اين مردم بخواهند خود را پيش بكشند سرهاشان را درو مىكنيم، و آنان را با خوارى به مردههاى گذشتهشان ملحق مىنماييم، و وصيت پيامبر را درباره پسران و دخترانش حفظ مىكنيم.
حبيب گفت: بنابراين از پى من بياييد.
خود روان شده و زمين را نديده و ديده در نورديد، همى زير پاى گذاشت و آنان به دنبالش مىدويدند، تا مابين طنابهاى خيمههاى حرم ايستاده صدا برداشت: