عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٨٩ - داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال
سپس امام از من جدا شده و در سراپرده خواهرش داخل شد. من پهلوى چادر ايستادم به اميد اين كه زود از آنجا بيرون آيد. خواهرش از او استقبال كرده برايش متكايى گذاشت. آن حضرت نشست و به گفت وگوى آهسته و سخن سرى با او شروع كرد، اما قدرى نگذشت كه گريه گلوگير خواهرش شد، و به او گفت: اى واى برادرم! من قربانگاه تو را مشاهده كنم و به پاسبانى اين زنان ضعيف مبتلا باشم؟! اين مردم را مىشناسى و آگاهى كه چه كينه ديرينه با ما دارند؟ اين پيش آمد امر بس بزرگى است، به من سنگين است قربانگاه اين جوانان و ماههاى بنى هاشم.
بعد گفت: اى برادر! آيا از اصحاب خود نيات آنان را استعلام كردهاى؟ من از آن مىترسم كه در هنگام از جا جستن و اصطكاك سر نيزه، تو را وا گذارند.
امام به گريه افتاد و فرمود: آگاه باش! هان به خدايم قسم! آن كه مىبايد در آن ها هست، رسيدگى كردهام، در آنان جز مردان مرد، سرفراز، سربلند، پر غيرت، بىاعتنا به مظاهر دنيوى، مملو از غضب به دشمن، خوردهبين، دورانديش، پر عمق، گردن فراز، سينه سپر كن نيست! به آن اندازه پيش پاى من به مرگ مأنوسند كه طفل به پستان مادر.
وقتى كه نافع اين را شنيد از سوز به گريه افتاد و برگشت. راه خود را به سمت خيمه حبيب بن مظاهر قرار داد، حبيب را ديد نشسته، به دستش شمشيرى است كه از غلاف كشيده.
به حبيب سلام داد و بر در خيمه او نشست.
حبيب گفت: نافع! چه تو را از منزل بيرون آورده؟ مىگويد: آنچه شده بود براى حبيب بازگو كردم.
حبيب گفت: آرى، به خدايم سوگند اگر انتظار فرمان خودش در بين نبود، اين لشگر را هر آينه مهلت نمىدادم و همين امشب با اين شمشير به چاره آن ها مىپرداختم.