عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٨٨ - داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال
كه بيم غافلگيرى مىرفت؛ زيرا آن سرو بينا، احتياط كار و آگاه به سياست مىبود.
حضرت حسين ٧ شبى از خيمهگاه بيرون آمده به سوى هامون قدم مىزد تا دور شد. نافع، شمشير خود را به خود آويخته و پياده شتاب كرد تا خود را از پشت سر به حضرت رسانيد، ديد كه امام پيچاپيچ صحرا و گردنهها و تپه و ماهورى كه بر اطراف خيمهگاه مشرف است رسيدگى مىكند.
نافع مىگويد: آن حضرت به پشت سر نگاهى كرد مرا ديد فرمود: كيست اين مرد، هلالى؟
گفتم: آرى، خدايم به قربانت كند بيرون آمدن تو اين نابهنگام، رو به سمت لشگرگاه اين ياغى سركش، مرا بيقرار ساخت.
فرمود: نافع! من بيرون آمدم كه به اين تلها رسيدگى كنم، مباد آن روزى كه شما به آن ها و آن ها به شما حمله مىكنند، از اين برآمدگىها كمين گاهى براى خيمهگاه ما و هجوم دشمن شود.
سپس مراجعت كرد با وضعى كه دست چپ مرا ميان دست خود گرفته بود و همى فرمود: همانست، همانست به ذات خدا سوگند، وعدهاى است كه خلف در آن نيست.
سپس فرمود: اى نافع! آيا اين راه را نمىگيرى و بروى؟ مابين اين دو كوه را بگير و جان خود را نجات ده، از همين وقت شروع كن.
نافع خود را در قدمهاى امام انداخت و گفت: در اين صورت بايد مادر براى نافع شيون كند. يعنى مگر نافع مرده باشد و زنده نباشد، آقاى من اين شمشير و اين اسب كه با من است از اين كار سرپيچ است، من به حق آن خدايى كه به وجودت بر سرم منت گذاشته از تو مفارقت نمىكنم و جدا نخواهم شد تا شمشير و اسب من از سرد و گرم من هر دو خسته و وامانده شوند.