عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٣ - داستان جنيد بغدادى و مسكين
قرص نان است. گفتم: چرا همه آن را به اين سگ دادى؟ گفت: قريه ما سگ ندارد، اين سگ از جاى ديگر به اين باغ آمد و معلوم بود خيلى گرسنه است و من تحمل گرسنگى اين مهمان ناخوانده زبان بسته را نداشتم. گفتم: پس با گرسنگى خود چه مىكنى؟ گفت: با صبر و حوصله روز را به شب مىآورم!
عبدالله گفت: من از كرامت و اخلاق و مهرورزى و برخوردش با سگى كه از جاى ديگر آمده بود شگفت زده شدم، پس از استراحت به قريه رفتم و سراغ صاحب باغ را گرفتم. وقتى او را يافتم خود را معرفى كردم كه من عبدالله بن جعفر داماد اميرالمؤمنين ٧ هستم. گفت: فداى قدمت، و به من اصرار ورزيد كه به خانهاش بروم. گفتم: مسافرم و براى رفتن عجله دارم، آمدهام باغ تو را بخرم. گفت: شما كه زندگى و كارت در مدينه است، اين باغ را براى چه مىخواهى؟ جريان را به او گفتم و پس از اصرار زياد باغ را خريدم. گفتم: غلام را هم به من بفروش. غلام را هم فروخت. به باغ برگشتم و به غلام گفتم: تو را و باغ را از مالكت خريدم و تو را در راه خدا آزاد كردم و باغ را نيز به تو بخشيدم!
آرى، به قول قرآن اگر خوبى كنيد به خود خوبى كردهايد.
«إن أحسنتم أحسنتم لأنفسكم»[١].
اگر نيكى كنيد به خود نيكى كردهايد.
و به قول اميرالمؤمنين ٧ حسنات اخلاقى پيوندى ميان خدا و بندگان اوست.
داستان جنيد بغدادى و مسكين
جنيد مىگويد: وارد مسجدى شدم، فردى را ديدم كه به مردم مىگفت: اگر امكان حل مشكل من براى شما فراهم است مشكلم را حل كنيد. در دلم گذشت كه اين بدبخت مفت خور و سربار مردم چهارچوب بدنش سالم است چرا از پى
[١] - اسراء: ٧.