شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٤ - مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى بر او زد آن آيت را پيش از پيغامبر
|
كجاست تاجر مسعود مشترى طالع |
كه گرمدار منش باشم و خريدارى |
|
(ديوان شمس، ج ٦، بيت ٣٢٥٢٦) مرحوم فروزانفر در فرهنگ نوادر ديوان كبير آن را مايه دل گرمى، مشوّق، شوق آورنده معنى كرده است. و اين مضمون مطابق است با آن چه امير مؤمنان (ع) فرموده است: «... مرگ بيشتر بدو (انسان طالب دنيا) روى آرد و چشم او را چون گوشش از كار باز دارد و جان از تنش برون رود و مردارى ميان كسان خود شود آنان در كنارش ترسان و از نزديك شدن بدو گريزان نه با نوحهگرى هم آواز و نه با كسى كه او را خواند دمساز» (نهج البلاغه، خطبه ١٠٩) مولانا در بيتهاى پيشين چنان كه شيوه اوست نمونههايى محسوس براى كمال ذاتى و كمال اكتسابى آورد. در اين بيت به نتيجه مىرسد و آن بيان كردن كمال انسان است كه از آثار روح اوست نه جسم وى. آن همه زيبايى كه در تن ديده مىشد انعكاسى از روح بود و چون روح از تن جدا شود، تن تباه مىگردد و مىگندد و آنان كه عاشق آن تن بوداند از او مىگريزند و براى رهايى از گند آن در خاكش پنهان مىسازند.
|
پرتو روح است نطق و چشم و گوش |
پرتو آتش بود در آب جوش |
|
|
آن چنان كه پرتو جان بر تن است |
پرتو ابدال بر جان من است |
|
|
جان جان چون واكشد پارا ز جان |
جان چنان گردد كه بىجان تن، بدان |
|
ب ٣٢٧٤- ٣٢٧٢ چنان كه آتش بر آب مىتابد و اثر آن تابش در جوشيدن آب آشكار مىشود، اثر روح را در تن، در گويايى و بينايى و شنوايى توان ديد:
|
شب به هر خانه چراغى مىنهند |
تا به نور آن ز ظلمت مىرهند |
|
|
آن چراغ اين تن بود نورش چو جان |
هست محتاج فتيل و اين و آن |
|