شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٥ - پرسيدن پيغامبر
دوزخ را به مؤمنان و كافران نشان مىدهم و آن كس را كه بهشتى است و آن را كه دوزخى است به نام مىشناسانم.
|
مىبسايد دوششان بر دوشِ من |
نعرههاشان مىرسد در گوشِ من |
|
|
اهل جنت پيش چشمم ز اختيار |
در كشيده يكدگر را در كنار |
|
|
دست همديگر زيارت مىكنند |
وز لبان هم بوسه غارت مىكنند |
|
|
كر شد اين گوشم ز بانگ واه واه |
از خسان و نعره وا حسرتاه |
|
ب ٣٥٤١- ٣٥٣٨ دوش بر دوش ساييدن: كنايت از لمس كردن.
در كشيدن يكدگر را ...: اشارت به روايتى است از رسول خدا ٦ كه فرمود «أَنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ لَيَتَزاوَروُنَ فِيها» (مسند احمد حنبل، ج ٢، ص ٢٣٥).
|
اين اشارتهاست گويم از نُغُول |
ليك مىترسم ز آزار رسول |
|
|
همچنين مىگفت سر مست و خراب |
داد پيغمبر گريبانش به تاب |
|
|
گفت هين در كش كه اسبت گرم شد |
عكسِ حَق «لا يَسْتَحى» زد شرم شد |
|
|
آينه تو جَست بيرون از غلاف |
آينه و ميزان كجا گويد خلاف |
|
|
آينه و ميزان كجا بندد نفس |
بهر آزار و حياى هيچ كس |
|
|
آينه و ميزان مِحكهاى سَنى |
گر دو صد سالش تو خدمت مىكنى |
|
|
كز براى من بپوشان راستى |
بر فزون بنما و منما كاستى |
|
|
اوت گويد ريش و سبلت بر مخند |
آينه و ميزان و آن گه ريو و بند |
|
|
چون خدا ما را براى آن فراخت |
كه به ما بتوان حقيقت را شناخت |
|
|
اين نباشد ما چه ارزيم اى جوان |
كى شويم آيين روى نيكوان |
|
ب ٣٥٥١- ٣٥٤٢