شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٩ - به عيادت رفتن كر بر همسايه رنجور خويش
آن چه او گفت سرزنشى بود، چه ديد آن چه بر من مىرود مطابق ميل اوست، و از اينكه مىديد دشمن وى نزار افتاده خاطرش آرام گرديد.
|
بس كسان كايشان عبادتها كنند |
دل به رضوان و ثواب آن نهند |
|
|
خود حقيقت معصيت باشد خفى |
آن كدر باشد كه پندارد صفى |
|
|
همچو آن كر كه همى پنداشته است |
كو نگويى كرد و آن بر عكس جست |
|
|
او نشسته خوش كه خدمت كردهام |
حقّ همسايه به جا آوردهام |
|
|
بهر خود او آتشى افروخته است |
در دل رنجور و خود را سوخته است |
|
ب ٣٣٨٨- ٣٣٨٤ رضوان: بهشت، و در لغت به معنى خشنود شدن.
خَفى: پوشيده، نهان.
كدر: تيره.
صفى: صافى، پاك، روشن.
بر عكس جستن: بر عكس شدن، خلاف آن چه خواهند در آمدن، خلاف تصوّر.
بسيار كسان كه عبادتى مىكنند و آن را سزاوار پاداش مىبينند همچون آن كر كه به پرسش بيمار رفت؛ ليكن چون عبادت براى خود نمايى است يا در آن قصد قربت به خدا نيست عبادت آنان گناه است و نمىدانند، مانند آن كر كه پنداشت كارى نيك كرده و حق همسايه را به جا آورده، ليكن او بيمار را رنجاند و خشم او را براى خويش آماده كرد.
|
فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى أَوْقَدْتُمُوا |
إِنَّكُمْ فى الْمَعْصِيَة ازْدَدْتُمُوا |
|
ب ٣٣٨٩ (بپرهيزيد از آتشى كه افروختيد. همانا شما در نافرمانى افزوديد.)