شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٨ - بقيه قصه زيد در جواب رسول
قصص قرآن ثعلبى و سور آبادى و تفسيرهاى قرآن از جمله تفسير كشف الاسرار ضمن تفسير سوره ٦ آمده است. اما داستان جوان را كه مولانا به نظم آورده است نيافتم.
كفافى نيز نويسد «در هيچ روايت اين قصه را نديدم» (شرح مثنوى، ج ١، ص ٥٩٦).
به هر حال نمىتوان گفت مولانا اين داستان را از خود ساخته است. اما از آوردن آن غرضى خاص دارد، و آن اينكه دو دلى در كار و جستجوى حقيقت تا آن جا بايست كه حق آشكار نباشد و آن جا كه حقيقت روشن است تحرّى نبايد. جوان سليمان را به انگشترى مىشناخت چون انگشترى را در انگشت او نديد در باره وى دو دل شد. و چون انگشترى را با او ديد انديشه و تحرّى او برفت چه تحرّى آن گاه است كه حقيقت ناپيدا بود.
|
شد خيال غايب اندر سينه زفت |
چون كه شد حاضر خيال او برفت |
|
|
گر سماى نور بىباريده نيست |
هم زمين تار بىباليده نيست |
|
|
«يُؤمِنُونْ بِالْغَيْبِ» مىبايد مرا |
ز آن ببستم روزن فانى سرا |
|
|
گر گشايم روزنش چون روز صور |
چون بگويم «هَلْ تَرَى فيها فُطُور» |
|
|
تا در اين ظلمت تحرّيها كنند |
هر كسى رو جانبى مىآورند |
|
ب ٣٦٣٠- ٣٦٢٦ خيال: تصور، انديشه.
نور: نورانى، روشن.
باريده: مقصود باران است.
تار: در بعض نسخهها «نار».
باليده: روييده، گياه.
يُؤْمِنوُنَ بِالْغَيْبِ: مىگروند به ناديده. جملهاى است از آيات قرآن كريم (بقره، ٣).
فانى سرا: اين جهان، جهان فانى، دنيا.
هل ترى فيها فطور: آيا مىبينى در آن شكافها. مأخوذ است از قرآن كريم: «الَّذِي