شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧ - آمدن مهمان پيش يوسف(ع) و تقاضا كردن يوسف از او تحفه و ارمغان
است و مىتوان گفت الهام بخش، داستان قرآن كريم است و گرفتن يوسف ابن يامين را از برادران و در خلوت با او گفتگو كردن.
|
آمد از آفاق يار مهربان |
يوسف صدّيق را شد ميهمان |
|
|
كآشنا بودند وقت كودكى |
بر وساده آشنايى متّكى |
|
ب ٣١٥٨- ٣١٥٧ آفاق: جمع افق: كرانهها و در اينجا به معنى شهرها و ديارهاست.
صِدّيق: راستگو، لقب يوسف (ع) است و مأخوذ است از قرآن كريم. چون يوسف (ع) خواب آن دو زندانى را تعبير كرد و هر دو راست آمد، آن يكى كه از زندان نجات يافت و به ساقيگرى عزيز مصر رسيد، هنگامى كه عزيز آن خواب شگفت را ديد و تعبير كنندگان در تعبير آن در ماندند، نزد يوسف (ع) رفت و او را گفت: «يُوسُفُ أيّها الصِّدِّيق».
و ساده: بالين، بالش. در لغت نامه اين بيت شاهد مسند و تخت و اورنگ آمده و خالى از دقت است، چه يوسف در كودكى تخت و اورنگ نداشته است.
و ساده آشنايى: (اضافه مشبه به به مشبه) با يكديگر آشنا بودند و در آن تلميحى است بدان كه در كودكى روى يك مسند مىنشستند، چنان كه رسم كودكان كتّاب بوده است.
مُتَّكىِ: (اسم فاعل از اتكا) تكيه زن، تكيه كننده.
|
ياد دادش جور اخوان و حسد |
گفت كآن زنجير بود و ما اسد |
|
ب ٣١٥٩ ياد دادن: به ياد آوردن، تذكار: «در اين ميانها مرا كه عبد الغفارم ياد مىداد از آن خواب كه به زمين داور ديده بود» (تاريخ بيهقى، ص ١٢٠).