شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٥ - گفتن پيغامبر
و هم در اين معنى در جاى ديگر گويد:
|
آفتابى بر آمد از اسرار |
جامه شويى كنيم صوفىوار |
|
|
تن ما خرقهاى است پر تضريب |
جان ما صوفى است معنى دار |
|
(ديوان شمس، جزء سوم، ص ٦١)
|
چون شكسته بند آمد دست او |
پس رفو باشد يقين اشكست او |
|
|
گر تو آن را بشكنى گويد بيا |
تو درستش كن ندارى دست و پا |
|
|
پس شكستن حقّ او باشد كه او |
مر شكسته گشته را داند رفو |
|
|
آن كه داند دوخت او داند دريد |
هر چه را بفروخت نيكوتر خريد |
|
|
خانه را ويران كند زير و زبر |
پس به يك ساعت كند معمورتر |
|
|
گر يكى سر را ببرّد از بدن |
صد هزاران سر بر آرد در زمن |
|
ب ٣٨٨٧- ٣٨٨٢ رَفو: دوختن پارگيها چنان كه معلوم نشود يا به آسانى نتوان ديد.
معمور: آبادان.
زمن: مخفف زمان.
مضمون اين بيتها نيز توضيح بيتهاى ٣٨٥٥ به بعد است و مىگويد راهنماى كامل، از كم و كيف هر چيز بخوبى آگاه است. آن چه كند از روى مصلحت است و او را سزد كه امر و نهى نمايد. اگر جايى را ويران كند و يا آبادان سازد در آن مصلحتى است و اگر كسى را بكشد در كشتن او حكمتى است. چنان كه همراه موسى كشتى را سوراخ كرد و مردى را كشت و ديوارى را بر آورد و اين كارها در نظر موسى خطا بود اما سرانجام سّر آن را دانست.
سپس مىگويد چنين كار آن ولى كامل را سزد نه چون تويى را، چه تو اگر بشكنى وى گويد بيا شكسته را درست كن ليكن تو را توانايى اين كار نيست. و در جاى ديگر با تعبيرى روشنتر فرمايد: