شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٣
گفتن امير المؤمنين على (ع) با قرين خود كه چون خدو انداختى در روى من نفس من جنبيد و اخلاص عمل نماند مانع كشتن تو آن شد
|
گفت امير المؤمنين با آن جوان |
كه به هنگام نبرد اى پهلوان |
|
|
چون خدو انداختى در روى من |
نفس جنبيد و تبه شد خوى من |
|
|
نيم بهر حق شد و نيمى هوا |
شركت اندر كار حق نبود روا |
|
|
تو نگاريده كف موليستى |
آن حقّى كرده من نيستى |
|
|
نقش حق را هم به امر حق شكن |
بر زجاجه دوست سنگ دوست زن |
|
ب ٣٩٧٩- ٣٩٧٥ خَدو: خيو، آب دهان.
نگاريده: كنايت از آفريده.
كرده: ساخته، آفريده.
زُجاجه: شيشه.
اين بيتها از زبان مولى امير مؤمنان (ع) در پاسخ پرسش هماورد اوست كه در بيت ٣٧٢٧ آمد و به دنبال آن مولانا چنان كه شيوه اوست داستانهاى ديگرى را به ميان آورد. سرانجام هماورد على (ع) مىپرسد چرا به قصد كشتن من تيغ كشيدى اما مرا نكشتى. امام پاسخ مىدهد كه چون تو خدو به روى من انداختى نفس من