شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٣ - تعجب كردن آدم(ع) از ضلالت ابليس و عجب آوردن
سزاست چه آنان را اگر كمالى است اكتسابى است و از تو گرفتهاند و تو اگر خواهى توانى نيستى را هست و ناقصى را كامل سازى. تو وجود هميشگى و پايدارى كه فنا و نيستى را در تو راهى نيست و تويى كه نيست را هست مىكنى و نيازمند را بىنياز مىسازى.
|
آن كه رويانيد داند سوختن |
ز آن كه چون بدْريد داند دوختن |
|
|
مىبسوزد هر خزان مر باغ را |
باز روياند گُل صبّاغ را |
|
|
كاى بسوزيده برون آ تازه شو |
بار ديگر خوب و خوب آوازه شو |
|
|
چشم نرگس كور شد بازش بساخت |
حلقِ نى ببريد و بازش خود نواخت |
|
ب ٣٩١٦- ٣٩١٣ سوختن: خشك كردن، خشكانيدن، نابود كردن.
صَبَّاغ: (صيغه مبالغه) رنگرز، رنگ كننده و نيز به معنى دروغگو. و در اين بيت به معنى رنگين، خوش رنگ، پر رنگ.
سوزيده: سوخته، سوخته شده (از خزان).
نواختن: نوازش كردن، تر و تازه كردن و نيز به معنى دميدن در چيزى و آواز سر دادن.
آفريدگان از خود اختيارى ندارند و همه اختيار و قدرت از آن خداست. و چون او قادر و حكيم است، خود مىداند كه با مصنوع خويش چه بايدش كرد. اگر بيافريند در آفرينش رحمتى است و اگر نابود سازد در نابود ساختن حكمتى است.
هر بهاران باغ را پر گل كند و باز در زمستان باغ گل ويران كند و ديگر بار بهتر و زيباترش بروياند.
|
ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم |
جز زبون و جز كه قانع نيستيم |
|
|
ما همه نفسى و نفسى مىزنيم |
گر نخواهى ما همه آهرمنيم |
|