شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٩ - دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار دادهاند بىمراد باز گردان
|
پس چو وحشى شد از آن دم آدمى |
كى بود معذور اى يار سَمى |
|
|
لاجرم كفّار را شد خون مباح |
همچو وحشى پيش نُشّاب و رِماح |
|
|
جفت و فرزندانشان جمله سبيل |
ز آن كه وحشىاند از عقل جليل |
|
|
باز عقلى كو رمد از عقلِ عقل |
كرد از عقلى به حيوانات نقل |
|
ب ٣٣٢٠- ٣٣١٥ از بهر: براى، به خاطر.
صَلاح: سودمند بودن، فايده داشتن.
مُباح: حلال.
زاجِر: مانع، باز دارنده.
وَدود: از نامهاى خدا.
سَمى: بلند مرتبه نُشّاب: جمع نشّابه: تير.
|
ز غنچه گل و از شاخ بيد و باد هوا |
ز مردين پيكان كرد و بُسّدين نُشاب |
|
معزّى رِماح: جمع رُمح: نيزه.
سَبيل: در راه خدا، مباح.
جَليل: بزرگ.
عقلِ عقل: عقل كامل.
نَقل: انتقال.
اين بيتها مقدمه روشن ساختن سرّ جنگ با كافران است. در بيتهاى پيش گفت هر گاه مرتبهاى از مراتب فرودين سدّ راه مرتبه بالا گردد آن سدّ را بايد از ميان برداشت، چنان كه جاندار وحشى را به خاطر صلاح جاندار اهلى بايد كشت