شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٩ - باز گشتن به حكايت امير المؤمنين على(ع) و مسامحت كردن او با خونى خويش
راه خدا كشته شدهاند مردگان، نه! زندگانند ليكن شما در نمىيابيد» (بقره، ١٥٤).
|
اقتُلُونى يا ثِقاتى لائما |
انَّ فى قَتلى حياتى دايماً |
|
|
انَّ فى مَوْتى حياتى يا فَتَى |
كَمْ افارِق مَوْطِنى حَتَّى مَتَى |
|
|
فُرقتى لَوْ لَمْ تَكُنْ فى ذا الْسُكُون |
لَمْ يَقُلْ انّا الَيْهِ راجِعُون |
|
|
راجع آن باشد كه باز آيد به شهر |
سوى وحدت آيد از دوران دهر |
|
ب ٣٩٣٧- ٣٩٣٤ اقتلوني: اى كه مورد اعتماد منيد مرا بكشيد حالى كه [مردمان] سرزنشم مىكنند، چه در كشتن من زندگى دائمى من است. جوان! زندگى من در مرگ من است چند از جايگاه خود دور شوم، تا چه هنگام. اگر جدايى من از عالمى كه در خور آن هستم در اين آرامش (اسارت تن) نبود [حق تعالى] نمىگفت: «إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» (بقره، ١٥٦).
بيت نخستين مأخوذ از گفته حلّاج است:
|
اقتلوني يا ثقاتى |
انّ فى قَتْلى حياتى |
|
|
و مماتى فى حياتى |
و حياتى فى مماتى |
|
(اى دوستان مرا بكشيد كه زندگى من در كشتن من است و مردنم در زندگيم و زندگيم در مردنم.)
|
اقتلوني اقتلوني يا ثقات |
انّ فى قتلى حياةً فى حيوة |
|
٣٨٣٩/ ٣ روح آدمى از عالم بالا و از جانب پروردگار است. زندگى تن موجب جدايى روح از عالم ارواح است: و روح پيوسته در اشتياق رسيدن به موطن اصلى خويش است كه از آن جدا شده است: