شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٦
|
قرب پنجه كس ز خويش و قوم او |
عاشقانه سوى دين كردند رو |
|
|
او به تيغ حلم چندين حلق را |
وا خريد از تيغ چندين خلق را |
|
|
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر |
بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر |
|
ب ٣٩٨٩- ٣٩٨٦ حلم: بردبارى، شكيبايى.
تيغ حلم: اضافه مشبه به به مشبه.
قوم: دودمان، تيره.
چنان كه گفتيم اين داستان و آن چه پى آمد آن است بر ساخته طبع شاعرانه مولاناست و غرض از آن بيان نكتهاى اخلاقى است كه آدمى اگر بر نفس خود مسلط شود و خشم خويش را به فرمان داشته باشد به مقامى ارجمند رسيده است.
كه مردمان را با خوى نيك راهنمايى توان كرد و به راه راست توان در آورد حالى كه اگر با خشم با آنان روبرو شوند از راه خود بر نگردند و بر رفتن در آن اصرار ورزند.
و نمونهاى از نتايج خويشتندارى و فرو خوردن خشم را در رفتار امير مؤمنان (ع) وصف مىكند كه بدين كار آن هماورد را به مسلمانى كشاند و پنجاه تن از خويشان او مسلمانى شدند حالى كه اگر او را كشته بود تنها يك تن دشمن اسلام را از ميان برداشته بود.
|
اى دريغا لقمهاى دو خورده شد |
جوشش فكرت از آن افسرده شد |
|
|
گندمى خورشيد آدم را كسوف |
چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف |
|
|
اينت لطف دل كه از يك مشت گِل |
ماه او چون مىشود پروين گسل |
|
|
نان چو معنى بود خوردش سود بود |
چون كه صورت گشت انگيزد جحود |
|
|
همچو خار سبز كاشتر مىخورد |
ز آن خورش صد نفع و لذّت مىبرد |
|
|
چون كه آن سبزيش رفت و خشك گشت |
چون همان را مىخورد اشتر ز دشت |
|