شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٦ - پرسيدن پيغامبر
شيخ بلعباس دست به روى فرود آورد، گفت الحمد للّه كه منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادى (لَيْسَ عِنْدَ رَبِّكُم صَباحٌ وَ لا مَساءٌ) اندوه و شادى صفت توست و هر چه صفت توست محدث است و محدث را به قديم راه نيست» (اسرار التوحيد، ج ١، ص ٤٩) و خواست بلعباس اين بوده است كه شادى و اندوه از عوارض زندگى اين جهان است و ازل و ابد خارج از اين جهان. در آن جا ازل و ابد يكى است.
|
گفت از اين ره كوره آوردى؟ بيار |
كو نشان يك رَهى ز آن خوش ديار |
|
ب ٣٥٠٦ يك رهى: نيكلسون اين صورت را پذيرفته و آن را به معنى خلوص، يكدلى گرفته، ولى در بعض نسخهها نيم بيت دوم چنين است «در خور فهم و عقول اين ديار» و مناسبتر مىنمايد چه درك معنى ازل و ابد و اتّحاد آن دو با هم همگان را ميسّر نيست و زيد بايد نشانى بدهد كه جز رسول خدا و خود وى از آن نشان راهى به حقيقت ببرند. و مىتوان «يا» را وحدت گرفت، راهها كه بدان سو مىرود بسيار است، تو نشان يكى از آن راهها را بگو.
|
گفت خلقان چون ببينند آسمان |
من ببينم عرش را با عرشيان |
|
|
هشت جنّت هفت دوزخ پيش من |
هشت پيدا همچو بت پيش شمن |
|
|
يك به يك وا مىشناسم خلق را |
همچو گندم من ز جو در آسيا |
|
|
كه بهشتى كيست و بيگانه كى است |
پيش من پيدا چو مار و ماهى است |
|
ب ٣٥١٠- ٣٥٠٧ خلقان: جمع خلق: آفريده.
هشت جنّت: رك: ذيل بيت ٣٤٩٨.
هفت دوزخ: مأخوذ است از قرآن كريم «لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ»