شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٧ - بقيه قصه زيد در جواب رسول
|
ديو رفت از مُلك و تخت او گريخت |
تيغ بختش خون آن شيطان بريخت |
|
|
كرد در انگشت خود انگشترى |
جمع آمد لشكر ديو و پرى |
|
|
آمدند از بهر نظّاره رجال |
در ميانشان آن كه بُد صاحب خيال |
|
|
چون كه كف بگشاد و ديد انگشترى |
رفت انديشه و تحرّى يك سرى |
|
|
باك آن گاه است كآن پوشيده است |
اين تحرّى از پى ناديده است |
|
ب ٣٦٢٥- ٣٦١٨ ظنّ: گمان.
فتى: جوان.
فرد: تنها، بىسپاه و لشكر.
خفى: نهان، دور از چشم مردم.
نظاره: (در عربى به تشديد ظا) گروهى كه به چيزى نگرند. در اصطلاح فارسى زبانان (با تشديد و تخفيف ظا) به معنى نگريستن به چيزى.
صاحب خيال: دو دل، نامطمئن.
تَحَّرى: جستن صواب.
باك: هراس، بيم، و در بعض نسخهها به جاى باك، «بيم».
خلاصه داستان ديو كه خود را به شكل سليمان در آورد اين است كه سليمان روزى خواست به متوضأ رود انگشتر به خادمه داد، ديو خود را به شكل سليمان به خادمه نمود و انگشترى بستد و بر جاى سليمان نشست و تا چهل روز بر اين كار بود. سليمان پس از آن كه دانست ديو بدو دستبردى زده به بيابان رفت و به زارى و توبت مشغول گرديد. از آن سو نزديكان سليمان در كار ديو بد گمان شدند و ديو اين بدانست و گريخت و انگشترى سليمان را به دريا افكند. ماهيى آن انگشترى را بخورد و ماهيگيرى ماهى را بگرفت و به رسم صدقه به سليمان داد و چون سليمان دل ماهى را شكافت انگشترى را بديد. خدا را سپاس گفت. برفت و بر تخت نشست. اين داستان مشهور است و در كتاب قصههاى پيغمبران از جمله