شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
|
ز آدمى كه بود بىمثل و نَديد |
ديده ابليس جز طينى نديد |
|
٢٧٥٩/ ٣ جو رفيق زر شدن: در قديم كه وزنهاى دقيق وجود نداشت، زر را كه فلزى گران بهاست اگر اندك وزن بود با جو مىكشيدند، و گاه بود كه وزن زر در كفّهاى كمتر از وزن سنگ كفّه ديگر بود. در چنين حالت جو را كنار زر مىنهادند تا سنگينى زر برابر وزنهاى شود كه در كفّه ديگر است. مثلًا وزن مثقال را در كفّهاى مىنهادند و زر را در كفه اى و اگر وزن زر از مثقال كمتر بود، جو را كنار زر مىنهادند تا معلوم گردد مقدار زر چند جو از يك مثقال كمتر است. مولانا مىگويد معنى اين كه جو را در كفّه ترازو و كنار زر مىنهند نه اين است كه جو ارزش زر را يافته است.
حارس: نگهبان، پاسبان. سگ را بر درگاه بندند تا بيگانگان را از در آمدن به خانه باز دارد. جسم با پنج حس ظاهرى خود نگهبان روح است كه در تن جاى دارد، اگر روح كه از عالم علوى است در كالبد خاكى جاى گرفته نه از آن است كه تن قيمتى يافته و به مرتبت روح رسيده است، و اگر ولى كامل تنى چون ديگر مردمان دارد نبايد پنداشت كه ديگر مردم هم در رتبت او هستند بلكه ارتباط او با مردمان ناچار بايد با همين قالب جسمانى باشد، چنان كه رسولان حق نيز چنينند كه «وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ- اگر او را (رسول را) فرشتهاى مىكرديم، آن فرشته را به صورت مردى مىكرديم و كار را بر ايشان پوشيده مىداشتيم.» (انعام، ٩). چنان كه رسول اكرم ٦ كه از مشرب علم الهى سيراب بود و آن چه مىفرمود وحيى بود كه از خدا دريافته بود، دستورى يافت كه با ياران خود مشورت كند. اين راى زنى نه براى آن بود كه راى وى كاستى داشت و با مشورت فزونى مىيافت، بلكه در آن مصلحتى بود كه ياران خود را بياموزد تا به هنگام در شدن در كارى با هم راى زنند و آن چه نيك است با راى زدنها آشكار شود.