شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٩ - بقيه قصه زيد در جواب رسول
خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ-» آن كه آفريد هفت آسمان را بر بالاى هم نبينى در آفريده رحمان تفاوتى، باز گردان چشم را آيا مىبينى شكافهايى» (ملك، ٣).
خيال كه آن را مصوره هم گويند قوتى است كه صورت موجود در باطن را نگاه مىدارد. خيال را بعضى با وهم يكى گرفتهاند. واهمه يكى از حواس باطنى است، و چيزهاى ناديده را به نفس مىنماياند، اگر چيزى پنهان باشد در باره حقيقت و چگونگى آن تصورهاى گونهگون رود و چون حاضر شد و ديده آن را ديد مجالى براى خيال نمىماند. جوان سليمان را بر لب جو تنها و بىانگشترى ديد در باره او دو دل شد چرا كه او ظاهر سليمان را ديده بود با حشمت و از حقيقت وى آگاه نه، و چون انگشترى به سليمان رسيد و جوان او را با آن علامت ديد خيالش برفت. سليمان بىانگشترى براى وى غايب بود و در باره او خيالها مىكرد همين كه او را با انگشترى ديد غيبت برفت. غيبت مقتضى غلبه قوت خيال است و حضور مستلزم زوال آن. آن كه در حضور است حقيقت را مىبيند و آن كه در غيبت است خيال بر وى غالب مىشود. در اين جهان بنا بر مصلحت حقيقت بايد نهفته ماند و حقيقت جويان از روى نشانه بدان راه برند. مردم آسمان را صافى و روشن مىبينند كه بارانى از آن نمىبارد، اما مىدانند كه در موقع مناسب باران از آن مىبارد، پس باريدن باران از آسمان مستلزم آن است كه از زمين نيز گياه رويد و اگر در زمين تار و تاريك گياهى ديده نشود يقين حاصل است كه اين گياه بالقوه در زمين موجود است چرا كه ريزش باران مستلزم رستن گياه است. هر يك از حالت آسمان و زمين نشانه حقيقتى پوشيده است.
پروردگار خواهد كه مردم در اين جهان حقيقت را نبينند و به غيب ايمان آورند.
دريچه غيب به روى دنيائيان بسته است. اگر در اين جهان هم مانند آن جهان حقيقت آشكار باشد هَلْ تَرى مِنْ فُطور (آيا در آسمان شكافها مىبينى) معنى نخواهد