شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٦ - پرسيدن پيغامبر
ديگر عارفان از دل عضو صنوبرى معلوم، مقصود نيست. بلكه مراد از دل همان نفس ناطقه است كه محل ادراك حقايق است و اسرار:
|
پس بود دل جوهر و عالم عرض |
سايه دل چون بود دل را غرض |
|
٢٢٦٦/ ٣
|
دل محيط است اندر اين خطّه وجود |
زر همىافشاند از احسان وجود |
|
٢٢٧٢/ ٣
|
چون سليمانى دلا در مهترى |
بر پرى و ديو زن انگشترى |
|
|
گر در اين مُلكت برى باشى ز ريو |
خاتم از دست تو نستاند سه ديو |
|
|
بعد از آن عالم بگيرد اسم تو |
دو جهان محكوم تو چون جسم تو |
|
|
ور ز دستت ديو خاتم را ببرد |
پادشاهى فوت شد بختت بمرد |
|
|
بعد از آن يا حسرتا شد يا عباد |
بر شما محتوم تا يَوْمَ التَّناد |
|
|
ور تو ريوِ خويشتن را منكرى |
از ترازو و آينه كى جان برى |
|
ب ٣٥٨٣- ٣٥٧٨ انگشترى زدن: مهر كردن، مهر نهادن، مجازاً مسخر كردن، به فرمان آوردن:
|
چون سليمان باش بىوسواس و ريو |
تا تو را فرمان برد جنّى و ديو |
|
|
خاتم تو اين دل است و هوش دار |
تا نگردد ديو را خاتم شكار |
|
١١٥١- ١١٥٠/ ٤ سه ديو: نيكلسون احتمال داده است: نفس، هوى و هوس باشد ولى به نظر مىرسد سه ديو متأثر از بيت سنايى است:
|
عمر دادى به مكر و شهوت و زور |
چه تو مردم چه ديو و دد چه دستور |
|