شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨ - قصه آن كه در يارى بكوفت از درون گفت كيست؟ گفت منم، گفت چون تو توى در نمىگشايم هيچ كس را از ياران نمىشناسم كه او من باشد
«دوست» خود را نبيند و همه «دوست» را ببيند، و چنان در او فانى گردد كه گويد همه اوست، خاصه كه ادعاى دوستى برابر حضرت حق بود، و اين مقام سالك را مسلّم نشود، مگر آن كه مدتها به رياضت پردازد و نفس سركش را رامِ عقلِ معتدل گرداند.
|
دستِ حق بايد مر آن را اى فلان |
كو بود بر هر محالى كُنْ فَكان |
|
ب ٣٠٦٧ كو: مخفّف كه او، و مرجع ضمير دست حق است.
كن فكان: باش! پس شد. كه در اينجا به معنى قادر تواناست و مأخوذ است از قرآن كريم: «... إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ- ... چون چيزى را اراده كند كه بگويد: باش پس مىباشد» (يس، ٨٢). و يَكُون كه فعل مضارع است به معنى ماضى به كار رفته است بين امر و تحقّق مأمورٌ به فاصلهاى نيست.
بنده را آن توانايى نيست كه با رياضت خود را تهذيب كند و صفتهاى مذموم را از خويش محو نمايد مگر به امر خدا كه او بر هر چيز تواناست.
|
هر محال از دست او ممكن شود |
هر حَرون از بيم او ساكن شود |
|
|
اكمه و ابرص چه باشد مرده نيز |
زنده گردد از فُسون آن عزيز |
|
|
و آن عدم كز مرده مرده تر بود |
وقت ايجادش عدم مضطر بود |
|
ب ٣٠٧٠- ٣٠٦٨ مُحال: ناممكن.
حَرون: سركش.
اكمه: كور مادرزاد.
ابْرَصْ: كه بيمارى پيسى دارد.