شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩ - آمدن مهمان پيش يوسف(ع) و تقاضا كردن يوسف از او تحفه و ارمغان
رياضتى است.
يوسف به دوست خود مىگويد: اگر در زندان و چاه بر من رنجى رسيد خواست پروردگار بود و چون در برابر آن شكيبايى ورزيدم مرا به عزيزى مصر رسانيد چنان كه ماه در آغاز و محاق باريك و خم است و اندك اندك به كمال مىرسد.
|
گر چه دُرْدانه به هاون كوفتند |
نورِ چشم و دل شد و بيند بلند |
|
ب ٣١٦٤ دُردانه: دانه دُر، نور چشم. ابو القاسم كاشانى در عرايس الجواهر، «مقالت مرواريد» نويسد: «و آن چه احتمال ثقب نكند آن را خاك مرواريد خوانند و آن را در مفرّحات و داروى چشم به كار دارند.» (عرايس الجواهر، ص ١٠٠).
مفرّح دارويى است كه براى تقويت قلب به كار برند. دانه درّ را كه گران بهاست مىكوبند، به ظاهر خرد و بىبها مىشود، اما آن را داروى چشم كنند و بىبصرى را بدان بينا سازند. پس به زندان افتادن يوسف نيز او را وهنى نبود چون پس از آن به دولتى چنان بزرگ رسيد.
|
گندمى را زير خاك انداختند |
پس ز خاكش خوشهها بر ساختند |
|
|
بار ديگر كوفتندش ز آسيا |
قيمتش افزود و نان شد جان فزا |
|
|
باز نان را زير دندان كوفتند |
گشت عقل و جان و فهم هوشمند |
|
|
باز آن جان چون كه محو عشق گشت |
«يُعْجِبُ الزُّرَاعَ» آمد بعد كشت |
|
ب ٣١٦٨- ٣١٦٥ بر ساختن: بر آوردن.
يعجب الزّراع: به شگفت مىآورد كشتكاران را. مأخوذ است از آيه «... ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى