شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٩ - گفتن پيغامبر
آب حيات: چشمهاى كه گويند در ظلمات است و اسكندر و خضر به جستجوى آن رفتند. خضر از آن نوشيد و جاودانى شد و اسكندر بدان دست نيافت.
سكته: آسودگى، آسايش، آرامش.
سويدا: سويداء، حبة القلب، دانه دل. به تصور پيشينيان دل مركز ادراك است و اين تصور را از درست ندانستن مقصود از قلب در قرآن كريم كردهاند.
در بيتهاى نخستين مضمون پرسش ركابدار اين بود كه اگر قاتل ابزارى بيش نيست و اراده و فعل از خداست چرا او را بايد كشت. و پاسخ بطور اجمال اين بود كه در اين كشتن سرّى است و آن اينكه چون كننده كارها اوست و او حكيم على الاطلاق است، پس حتماً در كشتن او حكمتى نهفته است. سپس اين حكمت را با تمثيلى روشن مىسازد كه گاه مضمون حكمى كه در آيهاى از قرآن آمده است با آيه ديگرى برداشته مىشود كه در اصطلاح آن را نسخ مىگويد. حكمى كه به جاى حكم منسوخ مىآيد بهتر و فراگيرتر است. همچنين هر چيزى كه در عالم طبيعت از ميان مىرود و چيزى ديگر جاى آن را مىگيرد در آن مصلحتى است.
شريعت موسى و عيسى برابر شريعت محمد ٦ چون گياه برابر گل بود. شب روشنى روز را از ميان مىبرد، به ظاهر جاى خرده گيرى است كه چرا تاريكى بايد روشنى را از ميان بر دارد، ليكن با تأمل روشن مىشود كه آدمى در شب آسايش مىيابد و بر اثر اين آسايش توانايى فكر او افزايش مىيابد. و باز روز شب را از ميان مىبرد، و جاى اعتراض است كه چرا؟ ليكن با تعقل معلوم مىگردد كه اگر خورشيد نتابد و هميشه تاريكى بود، گياهان نخواهند روييد و بسيارى از جانداران نخواهند پاييد. پس تاريكى به ظاهر تاريكى است، اما در پى آن روشنى است و آن تازگى خرد بر اثر استراحت است و آن آرامش كه در شب دست داد و موجب آسايش خرد گرديد روشنى تعقل و تفكر را در پى داشت. پس گردش عالم بر اين است كه از ضدى ضدى ديگر پديد مىگردد چنان كه در نقطه دل كه تاريك است