شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦ - قصه آن كه در يارى بكوفت از درون گفت كيست؟ گفت منم، گفت چون تو توى در نمىگشايم هيچ كس را از ياران نمىشناسم كه او من باشد
انباز: شريك، دوست، رفيق.
بىادب: بىادبانه.
در داستان پيش عاقبت بدِ خود بينى و انانيّت را گفت. اين بيتها نيز تأكيد آن مطلب است كه بر طبق معمول خود، در قالب داستان بيان داشته و نشان مىدهد كه براى ترك صفتهاى بد و آراسته شدن به صفتهاى نيك بايد رياضت كشيد و رنج فراق ديد تا «من» از ميان برود و «او» باقى ماند. و اين قسم فنا را فناى افعال ذميمه و افعال زشت گويند و آن از راه مجاهدت ميسر گردد:
|
هيچ كس را تا نگردد او فنا |
نيست ره در بارگاه كبريا |
|
|
چيست معراج فلك اين نيستى |
عاشقان را مذهب و دين نيستى |
|
٢٣٣- ٢٣٢/ ٦ دوست چون «من» گفت به مجازات هجران مبتلا گشت.
|
نيست سوزن را سر رشته دو تا |
چون كه يكتايى در اين سوزن در آ |
|
|
رشته را باشد به سوزن ارتباط |
نيست در خور با جمل سَمُّ الخياط |
|
|
كى شود باريك هستى جمل |
جز به مقراض رياضات و عمل |
|
ب ٣٠٦٦- ٣٠٦٤ رشته دو تا: دولا، دولا شده، سر سوزن بيش از يك رشته را بر نمىتابد. محتملًا مضمون را از سنايى گرفته است.
|
پس چو يك رنگ شد همه او شد |
رشته باريك شد چو يك تو شد |
|
(سنايى، حديقه، ص ١٦٦) ارتباط رشته و سوزن: رشته بايد متناسب با سوراخ سر سوزن باشد.
جَمَل: شتر، شتر نر.
سَمّ الْخِياط: تركيب مأخوذ است از قرآن كريم: «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ-