شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٦ - مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى بر او زد آن آيت را پيش از پيغامبر
|
تا كه ناموسش به پيش اين و آن |
نشكند بر بست اين او را دهان |
|
|
اندرون مىشوردش هم زين سبب |
او نيارد توبه كردن اين عجب |
|
|
آه مىكرد و نبودش آه سود |
چون در آمد تيغ و سر را در ربود |
|
ب ٣٢٣٩- ٣٢٣٧ ناموس: آبرو، شهرت.
شكستن: از ميان رفتن.
تيغ: استعاره از قهر الهى.
يكى از علتها و شايد دامنگيرترين آن كه آدمى را از پيمودن راه راست باز مىدارد و او را به پيمودن راه خطا و گاه به راه كفر و الحاد مىكشاند ترس از سرزنش مردمان است كه منشأ آن را همان چيزى توان گفت كه قرآن از آن به «حيمة الجاهلية» تعبير كرده است. عبد اللّه با آن كه مىدانست مرتكب خطا شده از بيم آبرو توبه نمىكرد اما پشيمان و آشفته خاطر بود و آه كردن او را سودى نداشت. چرا كه به عقيده مولانا اين كفر بر او نوشته بود و دگرگونش نمىتوانست كرد.
|
كرده حق ناموس را صد من حَديد |
اى بسى بسته به بند ناپديد |
|
|
كبر و كفر آن سان ببست آن راه را |
كه نيارد كرد ظاهر آه را |
|
|
گفت أغْلالًا فَهُمْ بِهْ مُقْمَحُون |
نيست آن اغلال بر ما از برون |
|
|
خَلْفَهُمْ سَداً فَاغْشَيْناهُمْ |
پيش و پس سد را نمىبيند عمو |
|
٣٢٤٣- ٣٢٤٠ حديد: آهن.
اغْلال: جمع غل، حلقه آهن كه بر گردن گناهكار نهند.
مقمحون: جمع مقمَح: سر بالا نگاه داشته.
خلفهم سداً: پس آنان سدّى است.