شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٧ - مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى بر او زد آن آيت را پيش از پيغامبر
اغشيناهم: پردهاى افكنديم بر آنان. اين تركيبها مأخوذ است از قرآن كريم: «إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ-» و ما بر گردنهاشان غلها نهاديم كه تا چانههاست پس سرهاشان بالاست و از پيش روىشان سدّى و از پشت سرشان سدّى پس چشمهاشان را پرده افكنديم پس آنان نمىبينند» (يس، ٨- ٩).
بيم بر باد رفتن شهرت و آبرو كه گويى راه باز گشتن را بر روى آنان بسته است چون صد من آهن است كه خدا بر ايشان نهاده، و كفر راه را بسته آن چنان كه دم نتوانند زد. اين غلها و سدها درونى و باطنى است كه دست و پاى آدمى را مىبندد و گرداگرد او ديوارى مىكشد تا راه حق را نتواند ديد.
|
رنگ صحرا دارد آن سدّى كه خاست |
او نمىداند كه آن سدّ قضاست |
|
ب ٣٢٤٤ رنگ صحرا داشتن: با صحرا يكسان بودن، به نظر نيامدن. آن ديوار را كه خدا پيش روى او كشيده است نمىبيند، در ديده او راه باز و بدون مانع است. قضاى خدا چنان كرده است كه او به پاى خود پيش رود و به دام افتد:
|
اين عجب كه دام بيند هم وتد |
گر نخواهد ور بخواهد مىفتد |
|
|
چشم باز و گوش باز و دام پيش |
سوى دامى مىپرد با پرّ خويش |
|
١٦٤٩- ١٦٤٨/ ٣
|
شاهد تو سدّ روى شاهد است |
مرشد تو سّد گفت مرشد است |
|
|
اى بسا كفّار را سوداى دين |
بند او ناموس و كبر و آن و اين |
|
ب ٣٢٤٦- ٣٢٤٥ شاهد: كنايت از آن كه عاشق دل بدو بندد، معشوق، محبوب. و در اين بيت مقصود