شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩ - گفتن مهمان يوسف را كه آينهاى آوردمت ارمغان تا هر بار كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى
نيستى: فنا. فنا در حضرت حق جلّ و علا. خود را در برابر حق نيست انگاشتن.
چنان كه خوبان چون خود را در آينه مىبينند، بدان مشغولند و از خود بىخبر، اگر بندهاى بخواهد خود را ببيند بايد نيست شود تا در آينه وجود حق تجلّى كند. چون بنده خود را نيست انگاشت حق تعالى كه غنى مطلق است بر او افاضت خواهد كرد. و چون بر او افاضت كرد به نور حق متجلّى خواهد شد و هستى خويش را در آينه وجود حق تواند ديد.
|
آينه صافىّ نان خود گرسنه است |
سوخته هم آينه آتش زنه است |
|
|
نيستى و نقص هر جايى كه خاست |
آينه خوبىّ جمله پيشههاست |
|
ب ٣٢٠٤- ٣٢٠٣ سوخته: حراقه، پنبه يا پارچه كهنه كه نيم سوخته باشد و برابر آتش زنه گيرند. به مجاز، آن كه رنج و محنتى سخت بدو رسيده باشد، از شدت عشق «گفت: زيرا كه سوخته منم و سوخته را جز در گرفتن روى نيست آن روز كه آتش در سنگ، وديعت نهادند عهد ازو گرفتند كه تا سوختهاى نبيند سر فرو نيارد» (كشف الاسرار، نقل از لطايفى از قرآن كريم، ص ١٧٠).
كمال هر چيز آن گاه پديد آيد كه برابر ناقص قرار گيرد چنان كه گفتهاند:
«تُعْرَفُ الأشْياء بِأضْدادِها» اگر تاريكى نباشد روشنى را نخواهند دانست كه چيست و اگر بدى را ندانيم نيكى را نخواهيم شناخت. اگر بندهاى از نقص خود آگاه گرديد همان توجه به نقص آغاز كمال اوست:
|
رنج و غم را حق پى آن آفريد |
تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد |
|
|
پس نهانيها به ضد پيدا شود |
چون كه حق را نيست ضد پنهان بود |
|
١١٣١- ١١٣٠/ ١
|
جز به ضد ضد را همى نتوان شناخت |
چون ببيند زخم بشناسد نواخت |
|