شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١ - گفتن مهمان يوسف را كه آينهاى آوردمت ارمغان تا هر بار كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى
تا حق تعالى كاملش گرداند. در اين بيتها چنان كه عادت اوست نمونههايى آورده است تا نشان دهد كه بايد به درگاه خدا فروتنى پيش گرفت تا عزّت يافت:
|
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك |
چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند |
|
حافظ
|
هر كه نقص خويش را ديد و شناخت |
اندر استكمال خود دو اسبه تاخت |
|
|
ز آن نمىپرّد به سوى ذو الجلال |
كو گمانى مىبرد خود را كمال |
|
|
علتى بَتَّر ز پندار كمال |
نيست اندر جان تو اى ذو دَلال |
|
|
از دل و از ديدهات بس خون رود |
تا ز تو اين مُعْجِبى بيرون رود |
|
|
علّت ابليس أنا خَيْرِى بُدست |
وين مرض در نفس هر مخلوق هست |
|
ب ٣٢١٦- ٣٢١٢ استكمال: كمال طلبيدن، پى كمال بودن.
ذو الجلال: داراى شكوه و عظمت و مقصود پروردگار است عزّ اسمه.
علّت: بيمارى.
ذُو دَلال: خداوند ناز، داراى ناز.
معجبى: خود بينى، خود پسندى.
أنا خير: من بهترم. مأخوذ است از قرآن كريم «... قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ- ...» گفت من از او (آدم) بهترم، آفريدى مرا از آتش و آفريدى او را از گل» (اعراف، ١٢).
خود پسندى آدمى از آن است كه خود را بىنقص مىبيند، و خود بينى و خود پسندى در آدمى بيمارى بزرگ است كه او را در باره خود به خطا مىاندازد تا در پى كمال نفس بر نيايد. اين بيمارى را عالمان اخلاق اسلامى «عُجْب» نام