شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣ - گفتن مهمان يوسف را كه آينهاى آوردمت ارمغان تا هر بار كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى
|
آن مگس انديشهها و آن مال تو |
ريش تو آن ظلمت احوال تو |
|
ب ٣٢٢٤- ٣٢٢١ آب جو: در بعض نسخهها بيت چنين ضبط شده است:
|
جوى خود را كى تواند پاك كرد |
نافع از علم خدا شد علم مرد |
|
و بهتر مىنمايد و به هر حال معنى اين است كه بيمار نمىتواند خود را علاج كند.
تيشه دسته خود را نمىتراشد: نظير چاقو دسته خود را نبرد. در امثال و حكم معنى مثل را چنين نوشته است: «نزديكان و دوستان به يكديگر آسيب نرسانند.» ليكن در بيت مولانا معنى اين است كه كس زيان را از خود باز نتواند داشت، يا كس بتنهايى بر دستگيرى خود توانا نيست.
جراح: استعارت از ولى كامل.
بر سر هر ريش: در اين بيت و بيت بعد مولانا تشبيهى عارفانه آورده است. تشبيه محسوس به معقول. چنان كه مىدانيم در قديم كه وسايل گند زدايى فراوان نبود غالباً مگسها بر روى ريشهايى كه بر دست و صورت و گردن و ديگر اندامهاى برهنه بود مىنشستند و ريش را زيان مىرساندند، اما در ظاهر زشتى زخم را مىپوشاندند.
مولانا انديشهها و آرزوها و مال اندوزى را به مگس همانند كرده است، و تيرگى درون را به ريش.
|
ور نهد مرهم بر آن ريش تو پير |
آن زمان ساكن شود درد و نفير |
|
|
تا كه پندارى كه صحّت يافته است |
پرتو مرهم بر آن جا تافته است |
|
|
هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش |
و آن ز پرتو دان مدان از اصل خويش |
|
٣٢٢٧- ٣٢٢٥ بهبودى ريش درون و زدودن تاريكى دل تنها با مرهم دستگيرى و راهنمايى