شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠ - گفتن مهمان يوسف را كه آينهاى آوردمت ارمغان تا هر بار كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى
|
لا جرم دنيا مقدّم آمده است |
تا بدانى قدر اقليم الست |
|
٦٠٠- ٥٩٩/ ٥
|
چون كه جامه چُست و دوزيده بود |
مظهر فرهنگ درزى چون شود |
|
|
ناتراشيده همى بايد جذوع |
تا دروگر اصل سازد يا فروع |
|
|
خواجه اشكسته بند آن جا رود |
كه در آن جا پاى اشكسته بود |
|
|
كى شود چون نيست رنجور نزار |
آن جمال صنعت طب آشكار |
|
|
خوارى و دونى مِسْها بر ملا |
گر نباشد كى نمايد كيميا |
|
|
نقصها آيينه وصف كمال |
و آن حقارت آينه عزّ و جلال |
|
|
ز آن كه ضد را ضد كند ظاهر يقين |
ز آن كه با سركه پديد است انگبين |
|
ب ٣٢١١- ٣٢٠٥ چست: با اندام، متناسب:
|
اى بر تو قباى سلطنت آمده چست |
هان تا چه كنى كه نوبت دولت توست |
|
(رشيد وطواط، تاريخ ادبيات در ايران، ج ٢، ص ٦٣٠) فرهنگ: استادى، دانش، علم و اطلاع.
دَرْزى: خياط.
جُذوع: جمع جِذْع، شاخه خرما يا تختهها كه نجار از آن چيزى سازد.
فروع: جمع فرع، مقابل اصل و معنى ديگر فرع شاخه است.
حقارت: خردى، كوچكى.
در بيتهاى پيش گفت هستى را در نيستى توان يافت. بنده بايد خود را خوار گيرد تا خدا عزيزش كند، نيست شود تا هستيش بخشد. به نقص خود اعتراف كند