شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
دنيا پرستان چون اوليا را ميان خود مىبينند، او را در پايه خود مىنهند. گرگ و روباه نيز شير را همتاى خود در شكار مىديدند. حال كه همگى صيدى انبوه به دست آوردهاند، بايد ميان آنان به سويَّت تقسيم گردد. اگر آنان شير را چنان كه مىبايد مىشناختند، خود و شكار صيد شده را در خدمت او مىنهادند آن گاه مىديدند كه او همگان را بديشان بذل مىكند. چنين است چالش دنيا پرستان با اولياى خدا كه پندارند آنان به مال دنيا نيازمندند و به خوردنى اين جهان آزمند و از اين دقيقه غافل كه:
|
اين چراغ شمس كو روشن بود |
نه از فتيل و پنبه و روغن بود |
|
|
قوّت جبريل از مطبخ نبود |
بود از ديدار خلّاق وجود |
|
٦ و ٤/ ٣
|
عكسِ طمعِ هر دوشان بر شير زد |
شير دانست آن طمعها را سَنَد |
|
|
هر كه باشد شيرِ اسرار و امير |
او بداند هر چه انديشد ضمير |
|
ب ٣٠٢٨- ٣٠٢٧ زدن عكس: منعكس شدن، مكشوف شدن.
سَنَد: سبب، مدرك.
ضمير: درون.
از موهبتهاى اولياى خدا اشراف آنان بر ضمير ديگر بندگان است، و اين خصيصه در داستانهايى كه از بزرگان صوفيه نقل شده، فراوان ديده مىشود و بيشتر جا كه ديدهام اسرار التوحيد است. شير با اشرافى كه بر ضمير آنان داشت، دانست كه در صيدها طمع بستهاند و مىخواهند خود را با او شريك سازند و مانند او بهره ببرند.