شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢١ - به عيادت رفتن كر بر همسايه رنجور خويش
قياس حدس: در اصطلاح منطقيان تركيب دو يا چند قضيه است كه پذيرفتن آن قضيهها مستلزم پذيرفتن نتيجه باشد. چنان كه گويى «من مىانديشم» و هر انديشنده زنده است، كه نتيجه آن «پس من زندهام» خواهد بود. اگر ترتيب مقدمات چنين باشد قياس عقلانى است، ليكن گاه ترتيب قضايا استنباط است از ظاهر چيزى.
چنان كه آدمى شبهى را ببيند كه در جنبش است و قياسى چنين ترتيب دهد كه اين جسم مىجنبد و هر جنبندهاى جان دارد، پس آن جان دارد. چنين قياسى حسى است و بسا كه درست نيست چه ممكن است جنبش آن شبح بر اثر باد يا محرك ديگر باشد. مولانا قياس عقلانى را نيز كافى نمىداند.
|
چون نيابد نص اندر صورتى |
از قياس آن جا نمايد عبرتى |
|
|
نصّ وحىِ روحِ قُدسى دان يقين |
و آن قياس عقل جزوى تحت اين |
|
٣٥٨٣- ٣٥٨٢/ ٣ چون قياس عقلانى چنين باشد پيداست كه نتيجه قياس حسّى چگونه است.
|
آن مگس بر برگِ كاه و بَولِ خر |
همچو كشتىبان همىافراشت سر |
|
|
گفت من دريا و كشتى خواندهام |
مدّتى در فكرِ آن مىماندهام |
|
|
اينك اين دريا و اين كشتى و من |
مردِ كشتيبان و اهل و راى زن |
|
١٠٨٤- ١٠٨٢/ ١ حرف: كنايت از الفاظ.
غيب گير: كه از عالم غيب شنود. گوش جان، عقل.
مولانا پس از طرح داستان كر و مقدمه چينيهاى وى نزد خود، گويد بيمار- پرسى وى به جاى خشنودى بيمار، دشمنى او را بر انگيخت. آفت عيادت اين است، پس آفت عبادت چگونه خواهد بود. و سرانجام مىگويد اگر در دانستههاى خود تنها به حس، يا آن چه مقدمات آن حس است بسنده كنى، بدان كه درون تو را آن روشنى نيست كه حقيقت از عالم غيب بر آن بتابد و براى نشان دادن آن عبادت