شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢ - گفتن مهمان يوسف را كه آينهاى آوردمت ارمغان تا هر بار كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى
نهادهاند و آن از صفات رذيله و از مهلكات است
|
گر چه خود را بس شكسته بيند او |
آب صافى دان و سرگين زير جو |
|
|
چون بشوراند تو را در امتحان |
آب سرگين رنگ گردد در زمان |
|
|
در تگ جو هست سرگين اى فَتى |
گر چه جو صافى نمايد مر تو را |
|
|
هست پير راه دان پر فِطَن |
جويهاى نفس و تن را جوى كن |
|
ب ٣٢٢٠- ٣٢١٧ شكسته: متواضع، فروتن، كه خودى را از خود رانده.
آب صافى: استعارت از تصورات ظاهرى و پندارهاى نيك كه هر كس در باره خود دارد.
سرگين: استعارت از هوى و هوس و خود بينى.
فتى: جوان، شخص.
فطن: جمع فطنه: زيركى پر فطن: بسيار دانا:
|
اى بسا علم و ذكاوات و فطن |
گشته رهرو را چو غول راه زن |
|
٢٣٦٩/ ٦ مضمون اين بيتها مكمل بحث پيش است. گاه حقيقت بر آدمى پوشيده شود چندان كه عيب وى بر او آشكار نباشد و به اندك توفيق كه نصيب او گردد و عبادتى مختصر كه انجام داده خويش را مستحق كرامت الهى داند، اما چون آزمايش پيش آيد حقيقت پيدا شود و درون پليد آشكار و ظاهر آراسته ناپديدار مىگردد.
|
آب جو سرگين تواند پاك كرد؟ |
جهل نفسش را بروبد علم مرد؟ |
|
|
كى تراشد تيغ دسته خويش را |
رَو به جرّاحى سپار اين ريش را |
|
|
بر سر هر ريش جمع آمد مگس |
تا نبيند قُبح ريش خويش كس |
|